|
کوچ بنفشه ها |
|
چهارشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٩ برای شهلا
به شهلا فکر میکنم. به اینکه روز تولدش با یکی دو سال اختلاف گویا با تولد من یکی است. به زیبایی و هوش شهلا فکر میکنم که در زندان پزمرد. شهلا همچنان عاشق بود. تا آخر. آخر ندانستیم چه کسی همسر فوتبالیست را به قتل رساندهبود. شهلا سرانجام به پایان خود نزدیک میشود. شاید دیگر هراسی از مرگ در تو نباشد. شاید هراس از مرگ از خود مرگ سختتر باشد. دختر زیبای عاشق - چند ساعتی بیش از زندگی تلخت باقی نماندهاست. افسوس. و اندیشهی تو امروز از فکر من بیرون نمیرود. شاید وقتی من سوار قطار میشوم که برگردم خانه - تو هم به خانهات پر میکشی سرانجام. برایت آرامش آرزو دارم. شهلای ما. زیبای عاشق. چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٩ چقدر زیاد اشتباه میکنیم: به کرات آرزوها و رویاهای بزرگ را بر پیکرهای کوچک میاندازیم و باور میکنیم که بزرگند و یکی هستند. نه! من زن آرزوهای دور و غریب تو نیستم و نبودهام. و تو! غریبهای بیش نیستی - فرسنگها دور از رویاهای سپید من... شاهد مدعایم این است که چه ارزان رویاهای گران و دست نایافتنی را به دامن ناکسان میافکنیم که از آن هیچ نمیدانند و نه رویایشان هستیم و نه مقصدشان... با او حرف میزدم که گفت زنی که در آنجا با او دوست بوده برای سفر به او خواهد پیوست. گویا زبانم لکنت گرفت از لحظهای که این را گفت. فکر کردهبودم که دیگر مهم نیست. ولی در واقع ندانستن یا کم دانستن - یا به روز نشدن اطلاعات بود که ذهنم را به خلسهای کشاندهبود و به شکل بیتفاوتی ظاهر شدهبود. آنچه من اینقدر برایش تکاپو و تلاش کردم و درنیافتم- چه آسان جایی دیگر به هرز میرود... و همیشه چنین است. و همیشه چنین است؟ نمیدانم. نمیدانم. نه - نمیدانم. و نمیدانم چرا این را به من گفت؟!! دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۸ همهی آنها که دوستشان داریم...
شاید بیماری دوقطبی خیلی شایعتر از آن باشد که فکر میکنیم - شاید هم من و هم کسانی که دوستشان دارم از آن رنج ببرند؟ آخر چطور میتوان برای چند روز به کسی اینقدر نزدیک شد و بعد ناگهان کاملا بیتفاوت و ساکت بود؟! من این همه پیچیدگی را نمیفهمم. این موجودات با هم چه میکنند و چه بر سر هم میآورند را نمیفهمم... اما وقتی نمیشود همهچیز را داشت - آیا باید اصلا هیچ چیز نداشت؟! یا باید به برخی چیزها بسنده کرد؟ اما باید وقتی به برخی چیزها بسنده کنیم که برای داشتن همهچیز هر دو مشتاق باشیم و در نداشتنتش هر دو به یک اندازه مقصر و به یک اندازه ناخشنود... شاید این قاعدهاش باشد... بهترین انتخاب در زمان حاضر... یا گاهی شاید چشمپوشی از انتخاب وقتی گزینهی قابل نیست... و حق انتخاب را باز نگهداشتن برای فرصتی بهتر - که خود نیز انتخابی سنجیده است. شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۸ از سراپای سبز، تا آبی رویا، تا سکوت آبی...
در اینکه پایان از ما گذشته تردیدی نیست. نه عشقی نه هیجانی نه هیچ. شاید تنها رگهای از نفرت باقی باشد در تفالهی مانده از آن همه عشق. عشق آبی - عشق سبز در سرتاپای آن روزها سبزت که شعلهوار مرا میسوزاند. که را میبینی به جای حرفهای عاشقانهی من؟ در حسرت کدام کلام گوش به سکوت میسپاری؟ و من هراسان از شکستن خلوت سکوت تو - آرام آرام چینی شکستهی دلم را بند میزنم... با اشکهای سپید. و من بسیار ایرانیم. و من آن روز شاعر شدم از فرط عشق بیوصال تو. تمام یادگارهای عشق غمناک باید بروند... غم باید برود... خانهی سیاه باید سپید شود با اشک شاید... با اشک حتی. و من در کدام زندگی باید خانه را برای تو بیارایم؟ و این بار چه خواهد شد؟ باز چه خواهد شد؟ ای غم و اشک رخصتی ما را... رخصتی ما را. ١٧ آوریل ٢٠٠٩. پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧ آغاز فصل سرد...
امروز هفتمین روز از سال جدید میلادی است. امروز میخواهم به آغاز این فصل سرد ایمان بیاورم. تا پنج کتاب نخوانم با دوستم هیچگونه تماسی نخواهم گرفت. تنها بعد از اتمام پنجمین کتاب میتوانم کلامی بگویم. این معاملهای است با خودم. دوستم حقیقت ندارد. شاید هرگز نداشت. نباید تلخی را یکجا سر بکشم. باید آرام آرام سردی را بپذیرم... و این آسان نیست. نه ناگهانیاش آسان است و نه تدریجیاش. نمیدانم از او چه میخواهم یا میخواستم. همه چیز ناممکن است و بود و خواهد بود... درد ناگزیر است. باید از آن به چیزی دیگر پناه برد. اما تا از آن نگذرم درد نخواهد گذشت. شنبه ٧ دی ،۱۳۸٧ زیباترین واژهها...
زیباترین روزها را تابحال ندیده بودم. زیباترین واژهها را هرگز نشنیدهبودم. و بهترین صدا و بهترین احساس... دوست من سرانجام با من است. با من خواهد بود. ساعتها را میشمارم. بهترین حرفها را به من میزند. دیگر چیزی نمانده است. فقط یکی دو چیز زیباتر که میتواند بگوید... ولی من تا همینجا هم نفسم بند آمده است. چرا از من معذرتخواهی کند؟ خواهم مرد... همینقدر هم برایم عالی بوده است. طاقت بهتر از این را ندارم. جا برای بیش از این ندارم. قلبم گنجانش ندارد... نفسم را با خود میبرد... شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٧ پازل
ناگهان انگار تمام قطعهها سر جایشان قرار میگیرند. شکل ناخوشآیندی به وجود میآید - اما انگار جز این جوابی برای این همه وجود ندارد. به نظر میرسد "و" به "ر" کراش دارد- این همه وقت با او و یکی دو دوستش گذراندن قبل از آن جلسات و آن طور آن روز جلوی پایش نشستن و یا اینقدر خودمانی به نظر رسیدن- همه را فدای آن دقایق با هم بودن کردن - جلوی خود را به هیچ قیمتی نگرفتن (نتوانستن) و بسیار شواهد دیگر - برای همین "و" گفت "ج" شاید نتوانست به من اطمینان کند - یا اینکه آنقدر دوستم نداشت که ادامه دهد. آن اطمینان نکردن احتمالا به خاطر آن کراش بود و اینکه لابد "ج" از آن با خبر شده بود. لابد برای همین بود که "و" نمیخواست آن موقع با آن گروه باشد. این که به من میگوید قرار است با دونفر از آن ها قهوه بخورد - که من احتمال قریب به یقین دارم که این دو نفر "ر" و مثلا "ل" باشند - به خاطر خودمانی بودنش با من نیست - بلکه برای روشن کردن موضوع است: که من بدانم و با خبر باشم و اگر باز هم برایم مهم نبود به بازی ابلهانهام ادامه بدهم. اگر پارسال اوضاع برای "و" پیچیده بود - تنها به خاطر معلق بودن وضعیت رابطهاش با "ج" نبود - این که موضوع پیچیدهای نیست - موضوع وقتی پیچیده است که درگیر بیش از یک رابطه باشی. این "ک" شاید اصلا از این ماجراها باخبر نباشد. بعید میدانم چیزی بداند. یا شاید اینها همه باهم دوست شدهاند به شکل غریبی که من نمیفهمم! ضمنا این دیدارهای گروهی به احتمال زیاد تنها دیدارهای "و" با "ر" نیست. آن خودمانی بودن و همیشه خداحافظی جداگانه کردن نشان از صمیمیت و دیدارهای بیشتری دارد. در هر حال - اوضاع به نظر این طور میآید - و خلاصه تمام علائم بیماری با تشخیص میخواند! حالا ببینیم هفتهی بعد کدام دو نفر دیر میآیند. اگر معجزهای رخ داد و "ر" و "ل"و حتی "ا" زود آمدند - آن وقت دو نفر مظنون بعدی "ک" و "ج" خواهند بود. ببینم چه میشود. این "ک" به طرز جالبی از این تیر و ترکش دورهی قبل جان سالم به در برد! نبودن او در این دوره برای من شانس بسیار بزرگی است. بسیار بزرگ. دفعهی قبل همهاش در حال گریه بودم. خدایا - متشکرم از این که این قدر مهربان بودی. یعنی این "ک" اگر در دورهی قبل آنجا بود و آن طور مورد بیمحلی قرار میگرفت باز هم از نبودن او در بین ما ناراحت بود و تاسف میخورد؟! به هر حال مهم اینها نیست. مهم خوب ماندن حال من است. باید روی همهی چیزهای خوب تمرکز کنم. روی رنگهای زیبای پاییز. دوشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٧ “Help”
<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0cm; margin-right:0cm; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:"Times New Roman"; mso-bidi-theme-font:minor-bidi; mso-fareast-language:EN-US;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:"Times New Roman"; mso-bidi-theme-font:minor-bidi; mso-fareast-language:EN-US;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} --> I decided I don’t deserve this. Perhaps I knew that in my head long time ago, but my heart was not giving up. My heart failed just recently, not for the first time... Maybe we had maximum 5 hours of happiness together, and the rest was my sorrow and pain... I am in desperate need of help: if you decide to show up there one more time, PLEASE let me know, and I make sure I will arrive late... I cannot take it anymore. Finally, my heart got back to my head: I’m done! Let’s go! I cannot take it anymore! My whole body failed. I started getting sick and losing weight. I don’t deserve this. I don’t deserve this. Nothing has changed. Nothing will change. You keep upsetting me. You might not be doing it on purpose. I cannot take it anymore. So, that’s the favour I wanted to ask you for. That’s the help. That would be doing your best, not what you were doing before. Not what I was doing all the time. Thank you. BEST REGARDS! پنجشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٧ دیگر
چند بار باید از دست او به خاطر موضوعات مشابه ناراحت شد؟ اگر به خاطر نداشتن این که باید برای من چیزی بیاورد یک جوک هم باشد من این جوک را نمیگیرم و اصلا به نظرم جالب نیست. بعید نمیدانم که اصلا هم چیزی با خودش نیاورد. مثل بد مدیسین میماند این آدم برای من. هرچه از او بپرهیزم احتمالا حالم بهتر خواهد شد. حتما برای این که جلوی هیچ کدام از آدمهای مورد علاقهاش زیاد با من دوست و نزدیک به نظر نرسد خودش را به خنگی خواهد زد و اصلا چیزی نخواهد آورد. اما من به هر حال نمیتوانم دیر به آنجا بروم. خیلی شلوغ است و من جای خاصی باید داشتهباشم. برای گرفتن آن جا مجبورم زود بروم. فاک یو من! در حال مرا گرفتن بدجوری استعداد داری! سهشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٧ خالی
کسل هستم و اصلا حوصلهی کسی و چیزی را ندارم. کسی را هم دوست ندارم. خودم را کمی دوست دارم. هزاران کار ناتمام دارم. البته متاسفم که باید بگویم هزاران کار را شروع هم نکردهام - نتیجتا تنها چند کار ناتمام دارم. آخر خیلی تنبل هستم. حسابی دارم دنبال خودم میدوم تا کمی کار و بار ازم بر بیاد. تنبلی بدترین بلاست. دوستم را دوست ندارم. این چه دوستیای است؟ اصلا دلم میخواهد جیم شوم و آنجا آفتابی نشوم. همهچیز مسخره است. حتما چیزها اکسپایر شدهاند - برای همین است که هیچ چیز دیگر معنی ندارد و مهم نیست... اصلا گور پدر همه چیز. ایکاش هنری داشتم. ایکاش در کاری و چیزی سرآمد بودم. یا خیلی وارد... حالا. لابد در یکی دو قلم خوب هستم... نباید خیلی بهانه گرفت. ولی باید از همهی فرصتها بهترین استفادهها را کرد. [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ پسر حرام زاده ي من داستانگو Hung Up White Flag پرشينبلاگ |